امیر امامی دوشنبه 2 آذر 1394 10:03 ب.ظ نظرات ()

به نام خدا

یکی از دوستان تعریف میکرد می گفت: خیلی دلم می خواست برای دینم قدمی بردارم ولو کوچیک ، اما امکانات کافی نداشتم ، به واسطه دوستانی که منو می شناختند و خبر از کارام داشتند به یه گروه فرهنگی معرفی شدم ، قرار شد کارهای فرهنگیمون تو فضای سایبری باشه ، یا علی گفتم و شروع بکار کردم.

ایتدا کمی می ترسیدم ، آخه افراد رو خیلی دقیق نمی شناختم و مطمئن نبودم که اونا هم مثل من فکر کنند ولی بعد یه مدت کم کم باهاشون آشنا شدم و خیالم تا حدودی راحت شد ، یه روز به مدیر گروه گفتم به دلیل تنگدستی نمی تونم برای خودم یه موبایل خوب تهیه کنم که امکانات بیشتری داشته باشه ، اگه ممکنه برام یه گوشی خوب یا یه دوربین تهیه کنید و جالبه که مدیر گروه که انصافا آدم صالح و کاردرستیه سریع اقدام کرد و به یکی از بچه های گروه سپرد که برام یه تبلت تهیه کنند.

من خیلی ازاین اتفاق خوشحال بودم چون حالا می تونستم تو تلگرام هم فعالیت کنم و حسابی حرف دلم رو به دشمن درجه یک دینم یعنی اسرائیل بزنم ، آخه می دونید که سرورهای تلگرام تو تلاویو اند و خوشبختانه اسرائیلی ها هم حسابی بزدل و ترسو و این یه برگ برنده است  برای من بچه شیعه ، خلاصه بعد از چند روز قرار شد تبلت رو بهم برسونند ، ولی این بین یه چیزی نگرانم میکرد و اونم حرف های همسرم بود که مدام میگفت : ازکجا مطمئنی که دوستانت نخوان به وسیله موبایل کارهاتو شنود نکنند و ازین دلهره ها ...  و من می گفتم آخه من که مساله ای ندارم تا بخوام نگران باشم و دوستان منم که همفکر خودمونند دیگه ترسیدن معنا نداره ...

تا اینکه یه شب قبل از تحویل تبلت تو خواب می بینم یه کیف مشکی قدیمی رو به من دادند که همه زیب هاش باز شده و کیف رو تخلیه کردند و به من تحویلش میدن و صدایی رو می شنوم که میگه : معونه و دارایی حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله  علیها هم برای تبلیغ دینشون همین کیف بوده و وقتی از خواب بیدار شدم حسابی، گیج بودم از اینکه این چه خوابی بوده که دیدم و تموم روز به اون فکر می کردم ولی چیزی دستگیرم نمی شد ، تا اینکه وقت غروب با همکارم قرار ملاقات داشتم برا تحویل تبلت ، ایشون به من زنگ زدند که فلانی لطفا یکساعت دیر تر بیایید سرقرار.

پرسیدم چطور مگه؟

گفت: اون تبلتی که دوستان برای شما خردیدند خیلی کیفیت نداره،اگه موافق باشید و براتون فرقی نداره من یه گوشی تبلت دارم که یک ساله کار کرده و الان لازمش ندارم ، اون رو به شما بدم برا کارتون ... ومن که برام فرقی نمی کرد قبول کردم و قرار شد ایشون اطلاعات داخل گوشی رو تخلیه کنند و بعد اونو به من تحویل بدن ، یادمه وقتی که قرار شد گوشی رو بدن از من بابت دست دوم بودن عذر خواهی کردند و من چون اعتقادم براینه که تموم دارایی های عالم صاحب داره و صاحب اوناهم شخص صاحب الامر علیه السلام در زمان ما امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند در حالیکه اشک تو چشام حلقه زده بود زیر لب زمزمه کردم : هرچه از دوست رسد نیکوست .

خلاصه گوشی رو گرفتم و به سمت منزل به راه افتادم و تو راه به حرف های همکارم فکر میکردم ، که یه هو یه چیز مثل برق از جلوی چشام گذشت ، خواب شب قبل و کیف مشکی که زیباش باز شده بود و تخلیه شده بود و اینکه گفتند : این همون کیف حضرت علی و حضرت زهرا ست سلام الله علیهم اجمعین.

و خدا می دونه چه حالی داشتم اون لحظه ، یه تبلت کارخورده ، با رنگ مشکی و اطلاعاتش هم تخلیه شده و خالی تحویلم داده بودند....

آخه با چنین خدایی و چنین امام زمانی من چه کنم ...

خدا تو بگو چطوری می تونم حق این محبت رو ادا کنم ....

به قول علما که میگن تو یک قدم بردار خدا ده قدم میاد جلو ... اینه مصداق محبت خدا ...

ای خدا ممنونتم ، ممنون کرم و لطف و عطای توام ، اگه نتونم بنا به مصلحت هایی امام عزیزتر از جانم رو ببینم لااقل بوی محبتشون به مشامم میرسه و این از تموم جهان بهتره ...